تبليغاتX
بستـنـــی داغ

بستـنـــی داغ

حال ِ دل با تو گفتنم ؛ هوس است .. خبر ِ دل شنفتنم ؛ هوس است

سفرنامه!

با تاخیر روز زن و مادر و تولد حضرت فاطمه رو به همه و مجددا به مامانم تبریک میگم :)

این چندروز اخیر چندنفر از دوستان هشدار دادن و گاها تهدیدهایی هم داده شده مبنی بر گذاشتن پست جدید و برداشتن پست آخر که غمگینه! و چون چندروزی نبودم گفتم شرح مختصری از سفر چندروز پیش بنویسم به جهت به اشتراک گذاشتن تجربیات جدید، یاشد که رستگار شویم! 

.رفته بودیم آخر ِ آخر ِ انگلیس! جایی به نام Land's End ! (همین اسمش مارو تشویق کرد به رفتن!)

این نقشه موقعیت جغرافیاییش رو به وضوح نشون میده:

یه شرکت زرنگ اومده از دور تا دور جزیره ی انگلیس! که ساحلیه استفاده کرده و شهرک زده، نمیدونم اسمش رو میشه شهرک گذاشت یا نه، یه جایی پر از ویلا و کاروان های ساحلی.واقعا با این کارش هم پولی به جیب میزنه و هم دل مردم رو شاد میکنه!

جایی که کرایه کرده بودیم کاروان بود و نمای پنجرش رو به دریا.باصفا بود و واقعا جای همه خالی...



حالا از اینها که بگذریم یه چیز جالب تر  ... 
به عکس زیر دقت کنید! نکته رو گرفتین؟!


این یه جاذبه ی توریستیه! یعنی اینا هم از هیچ چی پول درمیارن، ۱۰ پوند میگرفتن که توی این تابلو(؟) اسم شهرخودمون رو بنویسیم و باهاش عکس بگیریم.آقا من هرچی گفتم بنویسیم "مشهد"، یا برای خنده ش بنویسیم "حرم"  گفتن نه! ولایت ما "بایگ" هست نه جای دیگه! خلاصه با افتخار پرچم بایگ رو در انگلیس بالا بردیم!

یعنی آخر خنده ست ها! تا بایگ ،۳۴۴۸ مایل ازین طرف،تا  نیویورک ،۳۱۴۷ مایل ازون طرف!!

روز آخری هم توی راه برگشت به لندن یه سر رفتیم شهر Torquay . یه جایی داشته به نام Model village که من بهش میگفتم شهر اسباب بازی ها! زیان در وصفش قاصره!کلی یاد بچگی ها برام زنده شد(اصولا من همش تو بچگی ها سیر میکنم!) این شما و این عکس ها :

(توی اینجا درخت های دور تا دور سایز درخت های معمولی هستند ولی درخت های وسط همه کوجیکند،سایز آدم ها اندازه ی یک انگشت و ابعاد خونه ها هم به طور متوسط ۳۰ در ۴۰ سانته)

اینجا مثلا مرکز شهر بود! پر بود از رستوران و بانک و فروشگاه!



اینم که ساحلش بود و مردم هم در حال آفتاب گرفتن مثلا!



اینجا مثلا خونه هه آتیش گرفته!



یعنی آدم وقتی اینجا راه میرفت حس میکرد غوله و با یه لگد میتونه همه ی آدم ا رو له کنه! (سادیسم!)

+یادش بخیر قبل ازدواج وقتی خانوادگی میرفتیم سفر من برای خودم روی صندلی عقب جا پهن میکردم! از پای داداشه به عنوان بالشت استفاده میشد و برای خواهره هم با کلی عشق و محبت کف ماشین جا مینداختم.آخ که چه قدر خوش میگذشت!البته الان هم من هنوز در بدر ورود به ماشین مخصوصا وقتی ماشین نو باشه و بوی نویی بده!دل و رودم به هم میریزه(بیماری حرکت) و به حد مرگ میرسم!برای همین تنها راه حل خوابه! 

[ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
کربلا منتظر ماست بیا تا برویم...


بياد شهداي حادثه ي انفجار بمب در كربلاي معلي


شهيد حاج آقا امير شگفتي

شهيد حاج آقا رضا فولادكار

شهيد احمدرضا شگفتي

شهيده بانو عامل زاده

شهيده بانو آهنچی

شهيده دوشیزه ريحانه شمایی


بیش از ۴۰ روز پیش بود که بار وبندیل سفر رو بستید،رفتید که همه با هم آغاز بهار رو در کنار خودش جشن بگیرید،رفتید که در کنار خودش بخواین که حالتون رو به بهترین حال ها محول کنه...از همه حلالیت طلبدید و رفتید..رفتید و...کاش که برمیگشتید...

۴۰ روز میگذره که سفرکردید...رفتید از این دنیای خاکی...حالا سر بر زانوی اباعبدالله آرام گرفته اید...شهادت گوارایتان...گوارایتان این نیک فرجامی...خوشا به سعادتان


خداوندا

تو را به آبروی اهل بیتت قسم میدهم

روحشان را شاد و سر سفره ی اربابشان مهمان گردان

ایشان را شفیع ما در روز جزا قرار بده

و به خانوادشون صبر جمیل عنایت فرما

آمین



+مامان بابام برای چهلم رفتن کربلا،ان شاالله به سلامتی برگردن...

++ برگشتن به سلامتی.رسیدنشون به خیر!


سر بر بالین برادر...


           

[ دوشنبه 11 اردیبهشت1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
من از گذاشتن بعضی پست ها توی این ویلاگ هیچ منظوری ندارم،نه میخوام بگم فلان جا هستم نه غرب زده شدم.

این محیط مجازی برام یه جای دوست داشتنیه که کسانی که برام قابل احترامن خوانندش هستن.اگه هرقصد و نیتی داشته باشم میتونم برم چندتا آلبوم تو فیسبوک درست کنم و هی عکس بذارم.

برای هر پستی هم که مربوط به اینجا میشه کلی وقت میذارم و فقط دوست دارم اون حس و خاطره م رو به اشتراک بذارم.


خدا از نیت ها و دلها آگاهه....

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
گفتاری از دکتر شریعتی درباره حضرت فاطمه زهرا

«وقتی پیامبر اسلام می‌گوید فاطمه یکی از چهار زن بزرگ جهان است، وقتی که در برابر همه رنجها و پریشانی‌ها و همه غمهای زندگی فاطمه، پیغمبر به او تسلی می‌دهد که «نمی‏خواهی بانوی همه زنان جهان باشی؟» اینها تعارف نیست که یک مرد به دخترش می‌گوید! پیغمبر چنین تعارفها را ندارد!... وقتی می‌گوید تو می توانی بانوی همه زنان جهان باشی، به معنای این نیست که تعارف کرده باشد و هم به معنای آن نیست که برای پیروان خود یک بت ساخته باشد که فقط او را بپرستند و یک معبود که ستایشش کنند و یک ممدوح که فقط مدحش را بگویند و یا یک قربانی که فقط عزاداری کنند؛ بلکه به عنوان یک سرمشق او را بشناسند و از روی زندگی‌اش درس بیاموزند و عمل کنند. این به معنای «سیده‌ زنان عالم» است.


چگونه می‌توان آموخت؟ آنچه می‌خواهم بگویم درس آموختن از این شخصیت است. وقتی که مثلا مساله فدک در زندگی فاطمه مطرح است باید دید از آن چه می‌توان آموخت؟ من قبلا گفته‌ام تکیه حضرت فاطمه برای پس گرفتن فدک فقط کوششی برای باز گرفتن یک مزرعه کوچک نیست. اینقدر نباید دعوت فاطمه و مبارزه فاطمه را کوچک کرد و تحقیر کرد. برای اینکه مبارزه برای پس گرفتن فدک، و اعلان غصب فدک بطور مداوم به عنوان نشان دادن نشانه‌ای و مظهری از غصب و انحراف در ر‍ژیم حاکمی است که فاطمه با آن مخالف است. این یک نمونه سیاسی است برای نشان دادن همیشگی رژیمی که الان روی کار آمده و علی‌رغم تمام توجیهات دینی و وجهه‌های اصحاب، بر اساس حق و عدل و قانون و اسلام عمل نکرده است و نمونه‌اش فدک، که اگر یک تومان هم باشد، بزرگترین ارزش را دارد.... امروز نه فدک است و نه این تصادم هست و نه انتخابات سقیفه. خیال نکنید که یک موضوع تاریخی است، نه. این موضوعات زنده است و باید تکرار بشود، اما نه به عنوان موضوعات تکراری تاریخ که هر سال باید فقط یادآوری بشود بلکه به عنوان اینکه طرح شود و از آن درس گرفته شود. چه درسی؟ درسی که می‌توان از بزرگترین مظهر مادری در تاریخ اسلام و نمونه اعلای یک زن در خانه، دارای همسر و پرورنده فرزند- آنچنان همسری و اینچنین فرزندانی- گرفت: چنین زنی که در تمام مدت عمرش از طفولیت تا ازدواجش و از ازدواجش تا مرگش، به عنوان یک عنصر مسئول در سرنوشت امت، فکر، عقیده، مبارزه و حق پرستی و همچنین در مقابل انحراف و در غصب و ستمی که در جامعه‌اش بوجود می‏آید، احساس مسئولیت می‌کند و در متن درگیری‌های اجتماعی حضور دارد و تا لحظه مرگش خاموش نمی‌نشیند، علی‌رغم اینکه می‌داند در این مبارزه پیروز هم نخواهد شد!


همچنین امروز او می‌تواند زن مسلمان را بسازد. او به عنوان یک مادر در مرحله‌ای که دختری چون زینب می‌پرورد و پسرانی چون حسن و حسین (ع)، و به عنوان یک بعد دیگر زن متعالی و مثالی، همسر به عنوان کسی که در تنهایی‌ها و سختی‌ها ، نقش‌ها و عظمتهای علی (ع) پا به پای اوست و همچنین به عنوان یک زن مسئول اجتماعی، کسی که از بدو تولد تا لحظه‌‌ای که پدرش را تنها به زمین گذاشت و در غربت دفن شد و در خاموشی، باز یک لحظه از مبارزه نایستاد: در جبهه خارجی با کفر تا هجرت و در جبهه داخلی با انحراف و قتل تا لحظه مرگ، حتی بعد از مرگ نیز که: «علی مرا پنهان دفن کن تا بر گور من گرد نیایند و هم بر عزای من مراسمی برپا نکنند و بر من نماز نخوانند و مراسمی بپا ندارند تا به نام من قدرتی که هم اکنون بر روی کار آمده قدرت خود را توجیه دینی نکند» زنی که حتی مردن و دفن شدنش را می‌خواهد وسیله‌ای کند برای مبارزه در راه حق و محکوم کردن ابدی و همیشگی غصب. این است «چگونه امروز زن مسلمان بودن»!


[ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
نامه ای از یاسَمین!

یادش بخیر،۳ماه پیش اینو بهم دادی یاسی جون.دلم برات تنگ شده دخترخاله جونم..



+خوشم میاد هر دومون هم حجاب اسلامی رو رعایت کردیم!

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
hajj exibition in british museum
[ دوشنبه 28 فروردین1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
عکس ۵
به نام خداوند جان آفرین،دومین پست خود را در سال ۹۱ تقدیم مینمایم!

.

.



ادامه مطلب
[ پنجشنبه 24 فروردین1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
پرواز دسته جمعی
امسال متفاوت شروع شد..

.

.

.

مرگ خیلی نزدیکه به ما،خیلی نزدیک تر از اونی که فکرشو میکنیم.در یه لحظه همه چی تموم میشه، بی مقدمه...وچقدر خوبه که موقع رفتن حسرت گذشته رو نخوری،که کاش بیشتر مراقب بودم،که کاش کمنر غفلت میکردم..

هرکسی اینجارو میخونه...از همتون میخوام حلالم کنید،اگر ناخواسته رنجوندمتون...


من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق،
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر میزد،
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت.
" پس آن روز رستگار شدم
رستگاری عظیم."

[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

 امسال هم تموم شد با همه ی خوبی ها وبدی هاش...امسال برای من یکسال متفاوت بود.هرچی برنامه ریزی میکردیم به هم میریخت! قرار بود اول مهر بیام ایران و به عنوان دانشجوی مهمان برم تهران ولی به لطف دوستان عزیز امور ویزای انگلیس موندگار شدیم!بعد اومدن ویزا قرار برنامه این بود که عید بیام ایران ولی به لطف دوستان عزیز دانشگاه علوم پزشکی مشهد که گفتن الا و بلا اگه الان نیای اخراج میشی مجبور شدم بهمن بیام! کلا سال تحویل ۹۰ در مورد سال پیش روم یه تصوری داشتم ولی چیزی که پیش اومد کاملا متفاوت بود، یک تجربه ی جدید...این یعنی العبد یُدبًِر،الله یُقدًِر...ولی خب خداروشکر سال خوبی بود.

اینجا که اصلا شور و حال عید نیست،فقط سوپرهای ایرانی وسایل سفره هفت سین آوردن.تازه سه شنبه هم که وسط هفته س.خیلی بی مزه ست خداییش! ولی به جاش برعکس اونجا که هوابرفی و سرده اینجا حسابی بهاریه. ماهم درتلاشیم که سفره ی هفت سین داشته باشیم همونطور که درخت کریسمس داشتیم!سبزه انداختم خودم، ۲۰ روز پیش، ولی تنبل خان تازه داره یه کم سبز میکنه! فک کنم به ۱۳ هم نرسه! تصمیم دارم تخم مرغ هم رنگ کنم اگه خدابخواد! تازه کلی دنبال اژدها گشتیم ولی نبود و بهتر که نبود آخه چیه موجود به اون لطیفی!بعدش فهمیدیم که اژدها ورژن چینیه و اصلش سال نهنگه! حالا بریم ببینیم پیدا میکنیم یانه! (حالا عکساش رو بعدا میذارم)

سال تحویل قراره ساعت ۸:۴۴ دقیقه صبح به وقت تهران و درواقع ۵:۱۴ دقیقه صبح به وقت اینجا باشه.سعی خودم رو میکنم که بیدار بمونم!شماهایی که اون موقع بیدارین برای ما هم یه عالمه دعای خوب کنید :)


و من از خدا میخوام که امسال رو سال ظهور قرار بده...  سلامتی و رضایت و حس خوشبختی عمیق بهمون بده... آگاهی و معرفت بهمون بده که هیچ وقت پشیمون از کرده و ناکرده نشیم...دلمون انقدر بزرگ باشه که جزخوبی افراد چیزی تو دل و ذهنمون نمونه و جز خوشحال کردن بقیه و محبت و دوستی طرحی توی ذهنمون نیاد. 

برای همه یک سال پر از اتفاقات خوب و خوش یمن و برکت آرزو میکنم.

تعطیلات نوروزی زیبا و خوبی رو داشته باشین، یادتون باشه ماهی قرمز نخرید! زیاد هله هوله نخورید! عیدی کوچیکترا  رو کش نرید! اگه با ماشین شخصی می رید سفر با احتیاط برونید و اگه راننده یکی دیگه است باهاش حرف بزنید تا خوابش نبره! دیگه چی بگم؟ ... آها روز سیزده به در هم مواظب طبیعت باشید.

سال نو پیشاپیش مبارکتون:)

+ اسفند رو به پایان است وقت کوچ کردن به فروردین، وقت بخشیدن و صاف کردن دل، پس مرا ببخش؛ اگر بر دلت ترکی انداخته ام....


آخرین پست سال ۱۳۹۰

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]
بوی چهارشنبه سوری میاد

خیلی تو فیسبوک این چندروز دیدم که دعوت کردن از ایرانی های اینجا برای مراسم چهارشنبه سوری و از روی آتیش پریدن همراه با موزیک زنده و منوی غذای ایرانی و این حرفا.اینجا هم خودشون یه مراسم این تیپی دارن به اسم bomb fire night  که همینجوری آدم هی صدای ترقه میشنوه ولی خب دلیلش چیز دیگه ایه و اینطوری نیست که یه مراسم سنتی باشه.البته اینجا هم مراسمش تحریف شده و فقط ترقه ش مونده! من که تاحالا هیچوقت برای این شب بیرون نرفتم و هیچ علاقه ای هم نداشتم ولی اون قدیم ندیما مراسمش خیلی جالب بوده فک کنم....



+خلاصه که هرکی امشب رفت بیرون مواظب خودش باشه بلایی سرش نیاد! فک نمیکنم ارزش دو ساعت هیجان رو داشته باشه...

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ ] [ جوجه دکتر ] [ ]